|
داد نزن ای عاشق...
من صدایت را درون قلب خود می شنوم
درد را در چهره ی عاشق تو
با ذهن خود می نگرم
فریاد نزن ای عاشق
فریاد نزن...
بی سبب نیست که بی فریادم
بی گناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط
زندگی هم خودم هم تو رو بر باد دادم.
بی گناه در دام عشق افتادم...
اگه احساسم و می فهمیدی
قلب تو دوباره می بخشیدم
لحظه ی پایان این دیدار را
روزی آغازی دگر می دیدم
اگه بیهوده نمی ترسیدم
عشق و آن گونه که هست می دیدم
شاید این لحظه ی غمگین وداع
قلبمو دوباره می بخشیدم ...
کاش از این عشق نمی ترسیدم
ما سزاواریم اگر گریانیم
این چنین خسته و سر گردانیم
ما که دانسته به دام افتادیم
چرا از عاشقی رو گردانیم؟!
نه گنه کاریم نه بی تقصیریم
من و تو بازیچه ی تقدیریم
هردو در بی راهه ی بی رحم عشق
با دل و احساس خود در گیریم
بیشتر از همیشه دوستت دارم
گرچه از عاشقی و عاشق شدن بیزارم
زیر آوار فروریخته ی عشق
از دلم چیزی نمونده
که به تو بسپارم
تو که همدردی مرا یاری بده
به من عاشق امیدواری بده
اگر عشق با ما سر یاری نداشت
تو به من قول وفاداری بده.
|