تبليغاتX
آره منم همون دیوونه همیشگی
آره منم همون دیوونه همیشگی



 

 

بر گل به اشتـــیاق تو شبنــــــــم گذاشتند

در کوچه های عاشق دل غــــــــم گذاشتند

تومثل یــــــــاس پاک و سفــــــید و مقدسی

نام مرا به عشـــق تو  مریــــــــــم گذاشتند

 

 

 

تولدم مبارک -  دوستت دارم

 

 

شنبه چهاردهم آذر 1388  توسط مریم   |

 

 

و این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین...

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

من راز فصل ها را می دانم

و حرف لحظه هارا می فهمم

در کوچه باد می آید

در کوچه باد می آید

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

و مردی که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار می کنند

- سلام

-سلام

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

در آستانه ی فصلی سرد

ای یار؛ ای یگانه ترین یار

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد

انگار از خطوط سبز تخیل بود

آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس می زدند

 

ای یار یگانه ترین یار

نگاه کن که در اینجا

زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند

سلام ای شب معصوم!

میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله ای است

چرا نگاه نکردم؟

مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد...

چرا نگاه نکردم؟

انگار مادرم گریسته بود آن شب

به مادرم گفتم: "دیگر تمام شد"

گفتم:" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم"

انسان پوک

انسان پر از اعتماد

نگاه کن که دندانهایش

چگونه وقت جویدن سرود می خوانند

و چشمهایش

چگونه وقت خیره شدن می درند

و او چگونه از کنار درختان خیس می گذرد

صبور

سنگین

سرگردان.

چه مهربان بودی ای یار؛ ای یگانه ترین یار

این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت

به سوی لحظه ی توحید می رود

و ساعت همیشگیش را با منطق ریاضی تفریق ها و تفرقه ها کوک می کند

این کیست این کسی که بانگ خروسان راآغاز قلب روز نمی داند

و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند

جنازه های خوشبخت

جنازه های ملول

جنازه های ساکت متفکر

جنازه های خوش برخورد؛ خوش پوش ؛ خوش خوراک

در ایستگاه ها ی وقت های معین

و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود؛ آن دودست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

و سال دیگر ، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود

و در تنش فوران می کنند

 

فواره های سبز ساقه های سبکبار

شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار

 

 

 

شنبه چهاردهم آذر 1388  توسط مریم   |

 

سایه سنگین باد

 

 

نه مثل تو آغازها کرده‌ام

نه مثل تو کتاب‌خانه‌ها خوانده‌ام

نه مثل تو سر و سامان آراسته‌ام

نه مثل تو دین و دل باخته‌ام

          نه آرزوها پرداخته و

            نه ساختنی‌ها ساخته و

                     نه تافته‌ای جدا بافته‌ام

 

من

جدامانده‌ای از نفس افتاده و

جنگجویی همیشه پیاده و

گم‌شده‌ای بی‌قلاده

 

تلألو تک‌آیه‌ی وحی خداوند و

آیینه‌ی سیاهِ بند بند و

پنهان‌شده در لبخند

 

محصور حرص عرش و

        مدام در ژرفای فرش و

          رها شده در حیات وحش و

                          در انتظار رخش

 

آن ناخدای کشتی به باد سپرده

          آن که نقشه‌هایش پژمرده

                        بادبان‌هایش فشرده

                                دیده‌بانش افسرده

 

نه... من این هم نیستم

 

من آیه‌ای بی‌آرایه

از توده‌ای لایه لایه و

تک‌درختی بی‌سایه‌ام

 

من فقط

         "فبأی ءآلاء ربکما تکذبان"ـی رانده و

                              در راه مانده‌ام

 

 

 

شنبه ششم تیر 1388  توسط مریم   |

 

        

 

 

****************************************

                 *********                    *******

      ******         ******                        *******

                          **********

                                  

 

چه خوب شد که به دنیا آمدم

و چه خوبتر که دنیایت شدم

پس برایم بمان و بدان که تنها بهانه برای بودنم هستی.

تولدم مبارک

 

 

۸ آذر - دوستت دارم

دوشنبه یازدهم آذر 1387  توسط مریم   |

 

مختصر سادگی

      

روزهای خنک . درختان فراوان.

 

این گلی که خیره در آنی چقدر به تو می آید

 

پس از دریا، این خورشید تکه تکه شده روی آب

 

و این قایق که از کناره بوستان نیمه تاریک گل سرخ می گذرد

 

                 دروغ نیست.

 

                 بگذار من پارو بزنم

 

                  تا این دو ستون ارغوانی نور را در دل شب آواز دهم.

پنجشنبه سوم مرداد 1387  توسط مریم   |

 

...

 

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای اوشد و جان نیز هم

این که می گویند آن خوشتر زحسن

یار ما این دارد و آن نیز هم

یاد باد آن کاو به قصد خون ما

عهد را بشکست و پیمان نیز هم

دوستان در پرده می گویم سخن

گفته خواهد شد به دستان نیز هم

چون سرآمد دولت شبهای وصل

بگذرد ایام هجران نیز هم

هردو عالم یک فروغ روی اوست

گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان

بلکه بر گردون گردان نیز هم

عاشق از قاضی نترسد می بیار

بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است

وآصف ملک سلیمان نیز هم

 

 

دوشنبه سی و یکم تیر 1387  توسط مریم   |

 

در خیابان های سرد شب

 

 

من پشیمان نیستم

من به این تسلیم، این تسلیم درد آلود می اندیشم

من صلیب سرنوشتم را بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم

در خیابان های شب سرد، جفت ها پیوسته با تردید یکدیگر را ترک می گویند

در خیابانهای شب، جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست

من پشیمان نیستم

قلب من گویی در آن سوی زمان جاری است. زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد و گل قاصد که بر دریاچه های باد می راند. او مرا تکرار خواهد کرد ...

 

 

 

 

جمعه بیست و هشتم تیر 1387  توسط مریم   |

 

لبخند خاکستری

 

خستگی های عاشقی ام را

زینهار هدیه کردم برایت

تا فقط لحظه ای نیک بخندی

زمانه قلم عشق به دستم داد

چه غلط ها ... که تکرار رنج خسته ام نمی کند

برایت از دلهره هایم کلاف محبت بافتم

که روزی فقط یک لبخند سهمم باشد

تنهایی من بزرگتر از بچگی تو نیست

که با نوازش چند دقیقه ای دلخوش وجودت نمی شود

و اشتباه را تو تکرار می دهی

قلم ندامت به دست نمی گیرم

نامهربانیت را به تصویر سخن می کشم

ماندنی نخواستم

روزی خواستم فقط

یک لبخند خاکستری بزنی.

 

 

 

نامه دوم

 

 

سه شنبه هجدهم تیر 1387  توسط مریم   |

 

بازیم دادند

 

 

 

بازیم دادند

از کرک و پر و مرغابی ها شادی ام دادند

به که اینجا دل می بندم؟!

شانه ام خالیست

به حصاری تکیه می کنم

نمی دانم از آن کیست؟!!

ماه ها و سالها و روزها بازیم دادند

از طنابی که می بافتیم شادی ام دادند

دلتنگی هایم را حصیری کوچک می بافتم

غافل از دلهره هایی که آنجا نشناختم

به صدف، شقایق و ماه

به دعای سبز و اعلا

به شبی که تیره بودم

به دلی رسیده بودم

نکنم شکوه بهارا..

که تو دانی راز ما را

و به امیدی که جان داد

به دلی کمی امان داد

شب من لالایی من...

یک غزل احساس من شو

که شبی با من نگفتند و شبا بازیم دادند

ای شبا بازیم دادند

و صدایی بسته را شادی ام دادند

به انتظار چشم هایی که می دانستم بازی ام دادند

و می دانستم بازی ام دادند!

 

 

 

سروده شده در :17 فروردین 87

 

 

 

سه شنبه هجدهم تیر 1387  توسط مریم   |

 

...

 

         جسم بی جان مرا آندم که همراهی کنی

 

                          یک نفس تو با دلم احساس ویرانی کنی

 

در تداعی حضوری که ندانستی که بود

 

                      لاجرم تا هر زمان حس پریشانی کنی

 

پوپک خسته تن عاشق نوایت را چنین

 

                      تو نفهمیدی!ببین اینگونه مهمانی کنی

 

                                       تا به کی احساس یک اندوه را

 

                              در بر قلب نهیفت باری زندانی کنی؟

 

من ندانستم کجا این حس من جان می گرفت

 

                               بی تامل تو دلی را قصد قربانی کنی

 

این چنین رسم جهان را ای خدا بنوشته ای؟

 

                              گفتی آنجا تو بخندی نه که بیماری کنی!

 

ای خدا چندین شبانه حس من حس شب است

 

                                ای دلم تا کی تو باید شب به بیداری کنی؟

 

سینه ی لبریز عشق و آتشم...

 

                                  کاش می پرسیدم ای دل!تو چه ارزانی کنی؟

 

عشق من آتشگه مهر و سلامی مرده است

 

                                   نه گرامی!من نگفتم که بیایی و خریداری کنی

 

در پی حسی دگر با یک سلام ...

 

                               غم چه سود و تو چرا احساس تنهایی کنی؟!

 

سروده شده در:

 

 

شنبه بیست و پنجم خرداد 1387  توسط مریم   |

 

زندگی

 

 

 

 

در یک بن بست کور بود که حرف ها مردند, خاطره ها پوسیدند, قصه ها تمام شدند

مردم رفتند و دنیا تمام شد.....

و تنها خاکستری از یاد ها به جای ماند

همه در نگاه هم گیج خوردند و این سکوت بود که خانه نشین دلها شده بود

حتی یک نفر نماند که بشریت را بطلوعاند

از اول بازی این چرخه می چرخید:

همه فقط آمدند و فقط بودند و فقط رفتند .......

و اما ...

تکلیف واژه زندگی چه شد ؟

واژه ای که همیشه بود و هرگز معنا نشد..

...

 

اکنون دیر زمانی است که آدمیان رفته اند و محبت در میان گورستانهای نامردی ها مدفون مانده است.......

 

 

 

 

 

 

سروده شده در :   7/12/83

 

 

 

 

 

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387  توسط مریم   |

 

فهمیدم !!

 

 

امروز فهمیدم
من هنوزم عاشقم
عاشق رقص مداد روی بی روحی وجودم
عاشق گلهایی که لای کتاب بن هوگارت خشک کردم
عاشق رنگ آبی
عاشق گل مریم
عاشق ستارهایی که به فکر خودم

 احساس میکنم از همه ستاره ها پـر نور ترن
عاشق موزیک های  کلاسیک
عاشق بارون که به خاک مرده جون میده
عاشق تاریخم
عاشق زبانم
عاشق فرهنگم
عاشق دریای بزرگم
آره من عاشقم
زندگی ام خالی از پـوچی نیست
مگه فقط باید عاشق یه خوشکل قد بلند بود
نه عزیز ...
من دیگه عاشق صبح و غروب آفتابم
عاشق ماهی قرمزی که داخل شیشه تنهاست
عاشق جاده ی انتظاری که یه روزی خوشحالم میکنه
عاشق مادرم
عاشق دستهای زحمت کش بابا

 که اصلا ارزش اونا رو ندونستم

 و اونا رو به چیزهای بی ارزش فروختم
عاشق نفرتی از بعضیا که هیاهوی پول براشون آرامش بخشه
عاشق مرگی که ازش قول گرفتم تا وقتی عاشقشم نیاد سراغم
آره من عاشقم ...
وای چه قدر دلم کلمه میخاد که بگم

 به چیا عاشق و چه قدر خوبه که بفهمین که من چی میگم
هنوز خیلی چیزا هستن که من عاشق شون هستم

 

 

 



 

 

دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  توسط مریم   |

 

شعری از تاگور

 

 

 

 

در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.

در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده.

اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدمبه عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.بياموزند ثروتمند کسي نيست مه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.

بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه

 

 

 

 

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387  توسط مریم   |

 

 

 

 

 

 

 

 

     ای شب از رویای تو رنگین شده
     سینه از عطر تو ام سنگین شده
     ای به روی چشم من گسترده خویش
     شایدم بخشیده از اندوه پیش
     همچو بارانی که شوید جسم خک
     هستیم ز آلودگی ها کرده پک
     ای تپش های تن سوزان من
     آتشی در سایه مژگان من ...

     ای مرا با شعور شعر آمیخته
     این همه آتش به شعرم ریخته
     چون تب عشقم چنین افروختی
     لا جرم شعرم به آتش سوختی
     ای دو چشمانت چمنزاران من
     داغ چشمت خورده بر چشمان من
     پیش از اینت گر که در خود داشتم
     هر کسی را تو نمی انگاشتم.

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387  توسط مریم   |

 

دلیل ...

 

 

 

 

بغض تو از دیشب است که مرا ماتم کرده ...

هستم ولی نیستم گوش می دهم ولی نمی شنوم می گویم ولی ساکتم.

گریه هم دیگر به سرغ من نمی آید.

خنده هایت دروغین شده سخنت مبهم شده قامتت در ذهن من گم شده

"همیشه خواستن دلیل پوچی ام شد"

همیشه دیدن دلیل بودنت شد

همیشه حرفت دلیل خامی ام شد

آه... که امشب به وسعت تن صدایت گریه دارم.. اما بغض تو این بغض سنگین تو امانم را بریده

تق توق صدای کوفتن نگاه سخت تر از سنگت که بر قلبم می کوبد حس می کنم که با هر نظر می خواند : ای دخترک تنهای شب ! برو ... دور شو... خاطره را فراموش کن !

اما با کدامین قلب خاطره را خاطره را فراموش کنم؟!

از کدامین راه به حیات بازگردم؟!با چه کسی ؟ با که برگردم؟!

ولی من با همین کوله پشتی خالی اما لبریز از خاطره خواهم رفت تا تو بدانی

بغض تو آن بغض سنگین تو مرا بازگرداند

من خواهم رفت...

ذهنم از یادت خالیست

بی یادت... با بغض ... با خاطره خواهم رفت

"همیشه خواستن دلیل پوچی ام شد"

با تمام پوچی ام خواهم رفت .

 

 

 

 

 

 

سروده شده در : 21/4/83

 

 

 

 

 

یکشنبه یازدهم فروردین 1387  توسط مریم   |

 

    

 

     می خام تو اتاقم تنها باشم

     برو بیرون درم ببند

     می خام نوازش کنه صدای گیتار درد دلمو

     منتظرم تموم بشه و پروازم و ببینم

     بی خیالم همیشه تو شهرپیادم

     خیلی بد شده عادتم

     این دیگه کیه میگه من تو شهر شیشه قانونی ندارم؟

     پس بزا بازم ببارم

     بشین همیشه کنارم

     که تو طنین بهارم

     ولی در حال فرارم

     عزیزم بشنو صدایم

     تو را می خواهم !می خواهم !

     از این حالتم بیزارم

     من از دلهره بیدارم

      ببین اگه صد سالم

     خیالت بسر دارم

     بگیر منو بسپارم به باد

      تورو دوست دارم ...

 

 

 

 

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386  توسط مریم   |

 

دیدار تلخ

 

به زمین میزنی و میشکنی
عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد
در دلی آتش جاویدی را
دیدمت وای چه دیداری وای
این چه دیدار دلازاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود
دیدمت وای چه دیداری وای
نه نگاهی نه لب پر نوشی
نه شرار نفس پر هوسی
نه فشار بدن و آغوشی
این چه عشقی است که دردل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم
باز لبهای عطش کرده من
لب سوزان ترا می جوید
میتپد قلبم و با هر تپشی
قصه عشق ترا میگوید
بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت چه بک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپرده خک
 خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی ای مرد
شعر من شعله احساس من است
تو مرا شاعره کردی ای مرد
آتش عشق به چشمت یکدم
جلوه ای کرد و سرابی گردید
تا مرا واله بی سامان دید
نقش افتاده بر آبی گردید
در دلم آرزویی بود که مرد
لب جانبخش تو را بوسیدن
بوسه جان داد به روی لب من
دیدمت لیک دریغ از دیدن
سینه ای تا که بر آن سر بنهم
دامنی تا که بر آن ریزم اشک
 آه ای آنکه غم عشقت نیست
می برم بر تو و بر قلبت رشک
به زمین می زنی و میشکنی
عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد
در دلی آتش جاویدی را

 

 

جمعه بیست و چهارم اسفند 1386  توسط مریم   |

 

...

 

 

 

 

   ما دور نمای قصر عشق را در خاطره های پریشانمان ساختیم

   ساکت و خموش

  دوش به دوش

   دل سپردیم به پیچ و خم جاده ها

   جاده ها ما را بردند ...

   من همه شادی و عشق

   تو شکوه آوای ملکوت

   من سراپا سکوت

   تو دریایی آرام و پر صدف با پاکترین مروارید ها

   تو بر فراز قله ی کمال صاف و آرام.. خوب وشیرین

   با ابهت ایستاده ای

    و مسیر باد های مهربانی را تعیین می کنی

    انعکاس خنده معصومت همه جا پیچید

    من پریشان

   در پی یک گوشه ی کوچک

     که در سکوت آن غرق شوم

    و به تو فکر کنم

    فقط به تو و با خود بگویم

    تو پاکتر از همه ی آرزوهایم هستی .

    من اگر رود شوم فرق آبی آرام

    من اگر پیر شوم

    از عمر زیاد سیر شوم

     لحظه ای ز عشق تو غافل نشوم

    دل زمهرت نکنم

    جز در قلب تو در دیگر نزنم

     غیر از خیال تو به خلوت نروم

       تویی آرامش من ..

             تویی آرامش من .

 

 

 

 

جمعه دهم اسفند 1386  توسط مریم   |

 

روزی خواهد رسید ...

 

روزی خواهد رسید...

که من سرود شبانه ام را بسرایم

و تو را بر آستین کاغذی قافیه هایم وصله بزنم

تو مبهوت یک عشق و من مجذوب یک چشم..

تفسیر این عشق ممکن نیست

تعبیر آن شاید

در میان این روزهای خستگی ..

روزی خواهد رسید

که حتی یک بن بست در کروکی متروک سرم

 درک نخواهد شد و

دلیل همه عشق ها معادله شکیل دل خواهد شد

 و نمی دانم آنروز برای ماندن باز باید اجازه گرفت؟

سوگندی به اشکی که مستانه خواهم ستود

روزی خواهد رسید

که قلب ها

به فاصله ی یک رج نبافته ی ابریشمی تپش دارند

و هر قلب خالی از بیقراری شگفت مملوء خواهد شد

و تو...

باز برای رفتن یا ماندن دو دل خواهی ماند؟

در گذر ثانیه های ملال آور

روزی خواهد رسید

که دیگر

 به شمعدانی های باغچه برای محبت نیاز نیست

فاصله قرن ها لازم نیست

عشق در همین پشته های سنگین دل تو نهفته است.

آرامش در دور دست ها نیست

و سرانجام

روزی خواهد رسید

که من به ازای قلبم از تو یک قلب می خواهم و بس

و هدیه ی تو به من چه خواهد بود....سکوتی معهود !

ولی باز سکوتی را به سلام منتظر خواهم نشست

و اطمینان خواهم داد

که روزی...

"روزی خواهد رسید"

 

 

سروده شده در:...

 

 

Hoom…

 

جمعه نوزدهم بهمن 1386  توسط مریم   |

 

بازی

 

 

سفر باز منو آزرد

کی رفت و تو رو آورد؟

دیگه توی خیالم

گل صد خاطره مرد

هنوز دنیا قشنگه

برام مثل قدیما

ولی دنیا دو رنگه

 تو چشم نا امیدا

بزار تنها بمونم

همون طوری که بودم

دیگه تنهایی خوبه

می خام بی تو بمونم..

می گی دلت بریده

و خوبی رو ندیده

این احساس آدم

از همه نا امیده

می خوای دیگه چی بگم؟

که باز هواتو دارم؟

که مثل اون قدیما

منتظرت تو راهم؟

اما دیگه دیر شده

دلم دیگه گیر شده

احساس پاک قلبت

دیگه برام پیر شده

شده آخربازی

آخه به چی می نازی؟

بگو حقیقتارو...

که تو داری می بازی!!!!!

 

 

سروده شده در: 24/11/83

 

 

 

چهارشنبه نوزدهم دی 1386  توسط مریم   |

 

شب خوب من

 

پشت شیشه تنها من نشسته ام اکنون..

بارش برف ومه

آه ...که چه شبی است امشب

کوچه سر تا سر برف ..لال وبی پرواز است

من و دل تنهاییم همچو کوچه امشب

 تک شهابی امشب راه را گم کرده باز

ماه خوش سیمای شب گفت وگودارد دراز

در ره جاده شب یک نفر می آید

یک نفر هم دل من

یک نفر از تبار یکرنگی شب

چه شبی  شد امشب!!!

 

 

سروده شده در: 12/10/82

 

شنبه پانزدهم دی 1386  توسط مریم   |

 

پوپکم!

 

پوپكم !
 
پوپك شيرين سخنم !
         
اين همه فارغ از اين شاخه به آن شاخه مپر،
                
اين همه قصه شوم از كس و ناكس مشنو ،
    
غافل از دام هوس
          
اين همه در بر هر ناكس و هر كس منشين .
پوپكم پوپك شيرين سخنم !
     
تويي آن شبنم لغزنده گلبرگ اميد ،
           
من از آن دارم بيم ،
                
كاين لجن زار تو را پوپكم آلوده كند ،
  
اندرين دشت مخوف،
       
كه تو آزادي اش اي پوپك من مي خواني
زير هر بوته ي گل ،
    
لب هر جويه ي آب،
          
پشت آن كهنه فسونگر ديوار،
                
كه كمين كرده تو را زير درختان كهن ،
    
پوپكم! دامي هست ،
           
گرگ خونخواره ي بدكاره ي بدنامي هست.
سال ها پيش دل من كه به عشق ايمان داشت ،
        
تا كه آن نغمه جان بخش تو از دور شنيد ،
             
اندر اين مزرع آفت زده شوم حيات ،
شاخ اميدي كاشت.
      
چشم بر راه تو بودم كه تو كي مي آيي.
             
بر سر شاخه ي سر سبز اميد دل من ،
 
كه تو كي مي خواني.
 
پوپكم يادت هست ؟
     
در دل آن شب افسانه يي مهتابي ،
          
كه بر آن شاخه پريدي ،
               
لحظه اي چند نشستي ،
 
نغمه اي چند سرودي ،
     
گفتم اين دشت سيه خوابگه غولان است ،
          
همه رنگ است و ريا ،
               
همه افسون و فريب .
صيد هم چون تويي اي پوپك خوش پروازم ،
      
مرغ خوشخوان و خوش آوازم
           
به خدا آسان است.
اين همه برق كه روشنگر اين صحرا است ،
       
پرتو مهري نيست ،
             
نور اميدي نيست ،
آتشين برق نگاهي ز كمينگاهي هست ،
     
همه گرگ و همه ديو ،
           
در كمين تو و زيبايي تو ،
                
پاكي و سادگي و خوبي و رعنايي تو .
   
مرو اي مرغك زيبا كه به هر رهگذري ،
          
همه ديو اند كمين كرده نبينند تو را ،
              
دور از دست وفا پنهان از ديده ي عشق ،
  
نفريب اند تو را .
 
          
دکتر شريعتي

 

سه شنبه چهارم دی 1386  توسط مریم   |

 

فرقی نمی کند

 

گفت می رود

 اما دلم فریاد زد:

((فرقی نمی کند))

گفتش ببین!! قلبم دگر

دردی نمی کند.

گفتش زدم خط نام تو-

.

.

(گریان شدش دلم!)

الان و این ساعت دگر..

.

.

((فرقی نمی کند...))

 

سروده شده در:I DON’T KNOW

 

سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386  توسط مریم   |

 

 

روز میلاد من

 

 

برای  روز میلاد تن من

نمی خام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی

برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو...

به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان

تویی آغاز روز بودن من

نزار پایان این احساس شیرین

بشه بی تو غم فرسودن من

نمی خام از گلای سرخ و آبی

برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزش های ایثار محبت

به پایم اشک خوشحالی بباری

بزار از داغی دستای تنهات

بگیره حرم گرما بستر من

بزار با تو بسوزه جسم خستم

ببینی آتش و خاکستر من

تو ای تنها نیاز بودن من

بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پیرهنی رنگ محبت

اگه خواستی بیایی دیدن من ..

 

 

سه شنبه ششم آذر 1386  توسط مریم   |

 

واس کی؟؟؟

 

واس کی از سفرت حذر کنی؟

واس کی شادی هات و هدر کنی؟

چه جوری تو چشماشون نگاه کنی

واس کی بغض گلوت و تر کنی؟

واس کی پر ز صداقت بشی تو؟

واس کی رسوای عبادت بشی تو

می بینی چطور اسیرش شدی تو

چه جوری از آدما سیر شدی تو

دیدی آخر دیگه اون ناجی نشد

از دلت رفت ودیگه باقی نشد

واس کی مثل گلا پر بشی تو؟

از زمونه تا ابد قهر بشی تو

واس کی ؟واس صدای حرف کی ؟

خیس شی زیر بارون و نگی تر شدی تو.

 

سروده شده در:22/5/83

جمعه دوم آذر 1386  توسط مریم   |

 

پرسه

 

 

 

شب بود و یک بغل احساس

یک پرسه در خیابان

 آرزوی دخترک خواب شد

هنوز به این حس نرسیده بود

که مردگان شاهزاده خاکند و

شب باور هرچه مردم ندارند

ترانه آغاز شد

سکوت مرد

و دخترک پرواز کرد

بالاتر از پرسه..

رها آسمان می پیمود

بشریت می جست

و شب زنده می کرد

در آن سکوت مطلق

 عالیجناب حسرت

 چه پرسه ها که نخورد

باور حس کوچه را

 دخترک گریه کرد و مرد.

 

"سروده شده دربهمن 84"

 

 

سه شنبه بیست و نهم آبان 1386  توسط مریم   |

 

تکیه گاه

 

 

توی نعره های هر شب

           مرگ تویی ناجی شبونه

  قلبمون با هم باشن باز

    نمی گیرن که بهونه

 من و تو یه تکیه گاهیم

     واس هم تو اوج بیداد

      نگو که تو بازی عشق

من بودم فقط یه فریاد

سهم من از  عشق فقط بود

            یه صدای بی نشونه

تا که با رفتن چشمات

      من شدم بی آشیونه

اگه که قراره چشمات

    نباشه واسم پناهی

"واس چی دست خودت رو

 توی دست من می دادی؟!"

همیشه حرفات سیاهه

 واس دلواپسی من

آخ که چه نازه و ماهه

    چشاتو می گم عزیزم

نزار اینجوری بمیره

     لحظه ها تو حسرت عشق

بیا وبه من نگاه کن

 آره با همون دوتا چشم

 

قلب من تو پاشنه در

 منتظر نشسته هر دم

تا شاید از راه بیای تو

و صدام کنی تو مریم!!

 

سروده شده در پاییز 83

 

 

سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386  توسط مریم   |

 

گل کهنه

 

 

شبZ به کاشانه اغيار نمي بايد بود

غير را شمع شب تار نمي بايد بود

همه جا با همه کس يار نمي بايد بود

يار اغيان دل آزار نمي بايد بود

تشنه خون من زار نمي بايد بود

تا بدين مرتبه خون خار نمي بايد بود


"من اگر کشته شوم باعث بدنامی توست"

موجب شهرت بي باکي و خود کامي توست


بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم اميد به روي تو گشادن غلط است

روي پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن و لاست ز کوي تو ستادن غلط است

جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است%%

 

 

سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386  توسط مریم   |

 

  

نگه دگر  به سوی من چه می کنی؟

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از آن فریب ها

 تو هم پی فریب من نشسته ای

به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا

 که جام خود به جام دیگری زدی

چو  فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

برو... برو... به سوی او! مرا چه غم !

تو آفتابی..او زمین ..من... آسمان

بر او بتاب ز آنکه گریه می کند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشتها

"دل تو مال من تن تو مال او"

تو که مرا به پرده کشیده ای

چگونه نبر ده ای به راز من

گذشتم از تن تو ز آنکه

در جهان تنی نبود مقصد نیاز من

اگر  به سویت این چنین  دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو!! %

 

چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386  توسط مریم   |

 

 

 101را برای موفقیت زنان در زندگی و کار

 

 

þبرای کسب اعتماد به نفس و احترام به خود توانایی شما در بدست آوردن استقلال مالی است.

 

þشغل زندگی و آرزوهای خود را توصیف کنید.

 

þهدف هایتان را بنویسید و زمان رسیدن به آنها را مشخص کنید.

 

þآینده متعلق به آنهایی است که می پرسند.

 

þدر گفت و گو کسی که سوال می کند کنترل را به دست دارد برای اداره کردن یک بحث از دیگران سوال کنید.

 

þخدا به هرکس می خواهد هدیه بدهد به او مشکلی می دهد هرچه مشکل بزرگتر باشد هدیه بزرگتر است.

 

þنحوه صحبت کردن با خودمان احساسات مان را نشان می دهد.

 

þاراده کنید تا استاد تحول باشید نه قربانی آن.

 

þاین که چه انسانی می شویم بستگی به این دارد که به چه فکر می کنیم به آنچه که طالب آن هستیم فکر کنیم.

 

þبرای کار در یک شرکت برای این که استعدادها و ارزش های خود را اثبات کنیم بهتر است پیشنهاد یک ماه کار بی حقوق دهیم.(؟!)

 

þبه هنگام رانندگی با گوش دادن به برنامه های ضبط شده بر روی نوار اتومبیل خود را به یک ماشین یادگیری بدل کنید.

 

þدر هر جلسه همه مشغول ارزیابی شما هستند به خصوص رئیستان!!

 

þزندگی ما وقتی بهتر می شود که ما بهتر شویم و آنگاه پیشرفت ما نامحدود خواهد بود.

 

þخوش لباس باشید- طرز لباس پوشیدن باید در شما قدرت و توانایی ایجاد کند.

 

þمردم خواستار پیشرفت کسانی هستند که مثل خودشان لباس می پوشند.

 

þمتناسب با شغلی که می خواهید داشته باشید لباس بپوشید نه شغلی که دارید.

 

þطرز لباس پوشیدن باید مانند کارکنان رده بالای محیط کارتان باشند.

 

þافراد مسئولیت ناپذیر آینده خوبی ندارند.

 

þهمه از همه چیز باخبر می شوند .هرگز حرفی را که مایل نیستید کسی بداند به هیچکس نگویید.

 

þبه رئیس سازمان و همکارانتان وفادار باشید همیشه کسی هست که دارد حرف های شما را می شنود.

 

þاز کسانی که به شما کمک می کنند تشکر و قدر دانی کنید همیشه این احساس قدر دانی را در برخوردهایتان داشته باشید.

 

þاگر به شخص و کاری نظر مثبت داشته باشیم همان طور خواهد شد.

 

þهر قدر افراد بیشتری شما را دوست داشته باشند و به شما احترام بگذارند نفوذ شما بیشتر می شود و انگیزه بیشتری برای انجام کار پیدا می کنید.

 

þاگر خودمان را دوست داشته باشیم و به خودمان احترام بگذاریم دیگران هم ما را دوست دارند و احترام می گذارند و ما موفق تریم.

 

þموفقیت در کار با تعداد کسانی که ما را می شناسند و به ما احترام می گذارند رابطه مستقیم دارد.

 

þافرادی که کار را سریع تر انجام دهند توانا تر هستند.

 

þاگر می خواهید پول بیشتری بگیرید ابتدا بیشتر یاد بگیرید.

 

þدر مواردی که به پاسخ سریع نیاز است خودتان را تحت فشار قرار ندهید.

 

þبرای ارزیابی موقعیت و دادن پاسخ مناسب درخواست وقت بیشتر کنید.

 

þآمادگی مشخصه ی افراد ماهر و تواناست قبل از هر گفتو گو و مذاکره خود را آماده کنید.

 

þاگر نمی توانید پول ذخیره کنید نمی توانید پیشرفت کنید"دابلیو"

 

þیک زن معمولی 50% وقتش را با روابط و امور شخصی بیهوده تلف می کند.

 

þداشتن روابط خوب با رئیستان یکی از کلید های موفقیت شماست.

 

þرئیستان را اخراج کنید-هرگز در شرایط نا مناسب شغلی به کار ادامه ندهید زندگی شما بسیار با ارزش است%

 

þمردم عوض نمی شوند خیلی وقت ها بدتر هم می شوند.

 

þدر محیط خانه کمیت زمان مهم است و در محیط کار کیفیت زمان.این دو را از هم تفکیک کنید.

 

þارزش یک ارتباط با مدت زمانی که صرف ایجاد آن می کنید نسبت مستقیم دارد.

 

þهرگاه به هر دلیلی غمگین هستید از خودتان بپرسید:در زندگی من چه چیزی وجود دارد که حاضر نیستم آن را قبول کنم؟

 

þدلیل غم و ناراحتی چیزی نیست که به آن فکر می کنید.علت همیشه چیز دیگری است.

 

þهنگامی که با افراد منفی سر وکاردارید تنها آماج عکس العمل های منفی آنها نیستید بلکه قربانی آنها نیز هستید.

 

þهر روز زمانی را به نشستن در آرامش ریلکس کردن مدی تیشن عبادت و گوش دادن به سکوت اختصاص دهید.

 

þچنان خود را با کاری که برایتان مهم است مشغول کنید تا فرصتی برای رنج بردن استرس تنش و نگرانی باقی نماند.

 

þهرچیز برای شما به همان اندازه ارزش دارد که حاضرید برایش وقت زندگی خود را صرف کنید.

 

þبرای هر هفته از جمعه و برای هر روز از دیشب (آن روز)برنامه ریزی کنید.

 

þدر تماس تلفنی سلام و خداحافظ و حال و احوال را خلاصه کنید.

 

þکارهای کم ارزش مثل تلویزیون مجله تلفن که موجب اتلاف وقت می شود پرهیز کنید.

 

þدر این لحظه بهترین استفاده ای که می توانید از وقت کنید چیست؟

 

þکارهای مهم را زمانی که پرانرژی ترید انجام دهید.

 

þبهترین مسیر برای راندن اسب مسیری است که خود اسب می رود."مری بیکر فولت"

 

þخود را الگوی دیگران بدانید.

 

þزنان بزرگ به گونه ای عمل می کنند که انگار همه آنها را زیر نظر دارند حتی اگر کسی هم نباشد.

 

þاگر با چیزی مخالف هستید نظر خود را صریحا بیان کنید.سکوت اغلب به عنوان موافقت بی اطلاعی و یا حماقت تلقی می شود.

 

þدر محیط کار هیچ وقت صدای خود را بلند نکنید و احساساتی نشوید این کار فقط به شما آسیب می رساند."دیانا فین استین"

 

þبیشتر بفهمید حقیقت چیست تا اینکه حق با چه کسی است.

 

þبا مردم همان طور رفتار کنید که دوست دارید با شما رفتار کنند(قانون طلایی)

 

þبرای عملی کردن خواسته هایتان از ریسک کردن نترسید و به فکر آسایش و راحتی نباشید .

 

                    "برایان تریسی"

 

 

 

 

چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386  توسط مریم   |

 

 



شب
در کارنامه ی سیاه زندگیش
چه کرده است
که
افتخار داشتن این همه ستاره را دارد؟


!!
........................................................
رودها در جاری شدن
.وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسانها
همه انسانها
با عشق، فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که میدانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد ، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد ، هرگز نباشد

gole_maryam140@yahoo.com

 

 

سایه سنگین باد
مختصر سادگی
...
در خیابان های سرد شب
لبخند خاکستری
بازیم دادند
...

 

آذر 1388
تیر 1388
آذر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386

 

 

پاییز بهاری
دیباچه| ما آدم نمی شیم !!
عرفان ســــــــرخ
قلم هایی که شکستند
مهندسی نرم افزار
*بمیرد زندگی با خاطراتش*
پاییز$$$$$$$$
آموزش سی شارپ
یــــــــــــخ
با تو اگه یه لحظه نامهربونی کرده...
یغما گلرویی
*صادق هدایت*
نبض سکوت
خدایی که شکست خورد!
یکی رو دوست داره ولی افسوس..
ساختمان داده ها
آوای آزاد
کافه ترانه( سرناد)

 

 

RSS 2.0